حکمت فلسفه سقراط

روزی سقراط فیلسوف بزرگ متوجه یکی از دوستان قدیمی خود شدکه در پی او می دود . نفس زنان از سقراط پرسشی نمود که: آیا می دانید درباره یکی از شاگردان شما چه شنیده ام ؟

سقراط درنگی نموده سپس جواب داد : قبل اینکه جوابت را بدهم پرسشی ازت دارم اگر موفق به پاسخ گویی شوی آن وقت جوابت را خواهم داد در غیر این صورت پرسشت بی پاسخ خواهد ماند.

سقراط : نخست ، قبل از اینکه به من جواب بدهی آیا خاطر جمع هستید آنچه خواهی گفت درست است ؟

مرد جواب داد  خیر ... بلکه از دیگران شنیدم و ... و...

سقراط : بنابر این، اولاً، اطمینان نداری آنچه به من خواهی گفت  درست است یا دروغ ! ثانیاً آنچه درباره شاگردم خواهی گفت خبری خوشایند است؟

مرد جواب داد:  خیر

سقراط : بنابر این تو از آنچه درباره شاگردم خواهی گفت که آیا خوب است یا بد اطمینان نداری؟

مرد به دست وپا افتاده ونمی دانست چه کار کند  

سقراط ادامه داد  ثالثاً : آنچه درباره شاگردم خواهی گفت مرا سود خواهد بود یا خیر؟

مرد جواب داد: در حقیقت خیر

سقراط : بنابراین تو می خواستی خبر بدهی که  درست نیست ، و خبر خوبی هم نسیت و هیچ گونه سودی ومنفعتی به من نمی رساند ،پس چه نیازی است به من خبر بدهی ؟

اگر گوهر این فلسفه را درک کردیم چشم اندازمان نسبت به دیگران  بکلی دگرگون خواهد شد .