زندگی قدیسه کاترین لبوره

 

در سال 1806 در یکی از روستاهای فرانسه به نام بورگون دختر بچه ای در یک خانواده که 10 بچه داشتند به دنیا آمد. این دختر بچه هشتمین بچه آن خانواده بود و اسم او کاترین می باشد، در ده او را (زوعه) zoe می خواندند که به معنی زندگی است.

کاترین در سن 5 سالگی مادر خود را از دست می دهد.  کاترین بدون اینکه هیچ اشکی بریزد رفت و یک مجسمه مریم مقدس را که در آشپزخانه داشتند بغل کرد و بوسید و گفت از این به بعد تو مادر من هستی.

کاترین 9 سال داشت و خواهرش آنتونین 7 سال. پدر به خاطر کار زیاد و گرفتاری، دو دختر کوچک خود را پیش عمه آنها     می فرستد تا کار دختر بزرگش را کمی کمتر کند. کاترین تعریف می کند: که جدایی از پدر برایم مثل مرگ بود ولی بخاطر او قبول کردم.

کاترین در سن 9 سالگی اولین قربانی مقدس را می گیرد.

خواهر بزرگش ماری (مریم) برای راهبه بودن خانه پدر را ترک می کند و پدر مجبور می شود که کاترین را که در آن زمان 12 سال داشت برای کمک کردن به او در امور خانه پیش خود برگرداند. کاترین با سن کوچکی که داشت از عهده ی تمام کارهای خانه داری برمی آمد.

صبح زود ساعت 5 بیدار می شد، دعای خود را می خواند، برای گرفتن قربانی مقدس به کلیسای که از خانه دور بود می رفت، او تا ظهر روزه می گرفت. خواهرش تونین نگران او می شد و به او می گفت: که اگر به این کار خود ادامه بدهد به پدر خواهد گفت تا او را از روزه گرفتن ممنوع کند ولی کاترین خیلی جدی و تند با خواهر خود صحبت می کرد: « در کارهایی که به من و خدا مربوط است تو حق نداری دخالت کنی » و تونین مجبور شد سکوت را انتخاب کند و به خواهر خود کمک کند.

در آن سرمای سخت و سرد در یک کلیسای یخ زده کاترین زانو می زد و ساعتها با خدای خود صحبت می کرد.

در سن 22 سالگی آرزوی خود را با پدر خود در میان گذاشت که می خواهد مثل خواهر خود ماری راهبه شود. پدر او از این حرف ناراحت گردیده و با سرسختی و عصبانیت از کار او جلوگیری می کند و بخاطر اینکه این فکرها رااز سر کاترین بیرون کند، ازدواج را برای او پیشنهاد می کند که کاترین نیز راضی نمی شود. در نتیجه پدر او را پیش پسر خود که در پاریس کار می کرد ( در یک رستوران ) می فرستد که شاید بتواند نظر کاترین را عوض کند.

برادر کاترین او را با کمال میل می پذیرد و سعی می کند او را کمک کند و در رستوران خود به او کار می دهد ولی زود متوجه می شود که کاترین به این کار علاقه ندارد و دلش می خواهد راهبه شود، او را کمک می کند که نزد یکی از فامیلهای نزدیک برود تا در آنجا کمی خواندن و نوشتن یاد بگیرد که بعدها به درد او خواهد خورد.

یک شب کاترین خواب ترسناکی می بیند. خواب می بیند که به کلیسا برای نماز قربانی مقدس رفته است و در کلیسا تنهاست و یک کشیش خیلی پیر مراسم قربانی مقدس را برگزار می کند.کشیش او را با اشاره دست پیش خود می خواند، کاترین از او      می ترسد و به آخر کلیسا می رود. موقعی که به پهلوی خود نگاه می کند می بیند که آن کشیش پیر نزدیک او نشسته است، از ترس او از کلیسا فرار می کند. طبق عادت خود که به فقرا کمک می کرد فقیری را گوشه خیابان دید، رفت که به او صدقه بدهد همین که سر خود را بلند کرد تا صدقه کاترین را بگیرد کاترین متوجه شد که باز همان کشیش پیر است و دوباره می خواست فرار کند، آن کشیش  پیر به او گفت: « دخترم الان از من می ترسی و فرار می کنی ولی به موقع خودت پیش من خواهی آمد . » ولی کاترین دوباره از او گریخت.

 

ادامه مطلب