برنادت توصیف می کند که تلاشش فایده ای نداشت حتی از آنان خواست که سنگ پاره هایی را در رودخانه بیاندازند طوری که او مجبور به در آوردن کفشها و جورابهایش جهت گذر از رودخانه نباشد ولی مؤثر واقع نشد و فایده ای نداشت و همراهانش او را تنها گذاشتند. او ادامه میدهد که: « در این حال بود که من بطرف غار کوچک برگشتم هنوز جوراب اولین پایم را درنیاورده بودم که ناگهان صدای نسیم باد را شنیدم سرم را بطرف علفزار برگرداندم ولی درختها تکان نمیخوردند مجدداً مشغول درآورن جورابهایم شدم که همان صدا توجه ام را دوباره جلب کرد. سرم را به طرف آن غار کوچک بلند کردم. بانویی را با لباس سفید دیدم. کمی ترسیدم و فکر کردم که خیالاتی شده ام چشمهایم را مالیدم ولی بیهوده بود چرا که او را دوباره دیدم. دستهایم را در جیبم برده و تسبیحم را برداشتم. خواستم به صورتم نشان صلیب را رسم کنم  ولی نتوانستم بازویم را بلند کنم. وحشت سر تا پایم را گرفت. آ ن بانو با تسبیحی که در دست داشت با آن علامت صلیب را  ترسیم کرد.  دوباره سعی کردم بروی صورتم علامت صلیب را رسم کنم  که این بار موفق شدم. وحشتم بلافاصله از بین رفت. زانو زدم و شروع به خواندن دعای تسبیح در مقابل این بانوی زیبا شدم. وقتی که دعایم تمام شد. او اشاره کرد که به نزدیکش بروم ولی این بار جرأتش را نداشتم. سپس او ناپدید شد و من مشغول درآوردن جورابهایم شدم تا از باریکۀ رودخانۀ مقابل غار عبور کرده و به خانه رفتم.»

برنادت در مورد این ظهور به کرات مورد سؤال واقع شده بود . یکی دیگر از توصیفات وی را که در زمان و مکان دیگر ولی با جزئیات بیشتر در اختیار است از قرار زیر میباشد:

«من تازه شروع به در آوردن اولین جورابم کرده بودم که صدایی شبیه طوفان توجه ام را جلب کرد، به هر طرف که نگاه کردم هیچ گیاهی تکان نمیخورد و فکر کردم که اشتباه کرده ام. خواستم به درآوردن کفش و جورابم ادامه دهم که مجدداً همان صدا را شنیدم. وحشت سر تا پایم را گرفت. وقتی که به طرف آن غار کوچک خیره شدم قدرت تکلم و حتی فکر کردن را از دست دادم. علفهای در آمده از شکاف سخره بشدت تکان میخوردند گویا باد شد یدی در میان آنها میوزید. تقریباً در همان لحظه از داخل غار کوچک ابر طلایی رنگی بیرون آمد و بلافاصله بعد از آن یک بانوی جوان و بینهایت زیبا که من هرگز ندیده بودم به جلو آمد و دقیقاً در قسمت ورودی غار درست بالای آن علفها ایستاد. او بلافاصله به من نگاه کرد و به من لبخند زد. با اشاره از من خواست که نزدیکش بروم. گویا مادرم باشد. وحشتم از بین رفته بود ولی متوجه نبودم  که اصلاً کجا هستم. چشمهایم را مالیده و بازوبسته کردم ولی او هنوز آنجا ایستاده بود و به من لبخند میزد. گویا در انتظار این بود که بالاخره من باور کنم که اشتباهی در کار نیست. بدون اینکه فکر کنم که چکاری می کنم تسبیحم را بر داشته و به زانو افتادم. آن بانوی زیبا با اشارۀ سرش جهت تاّیید من دستۀ  تسبیحی که طرف راست شانه اش آویزان بود را بر داشت. من که خواستم دعای تسبیح را با ترسیم  صلیب به صورتم شروع کنم. نتوانستم دستم را بطرف  پیشانیم بلند کنم تا زمانی که آن بانو علامت صلیب را خودش ترسیم کرد و سپس من قادر شدم نشان صلیب را به رخ خود رسم کنم  و مشغول خواندن دعای تسبیح شدم. آن بانو مرا در تمام این مدت تنها گذاشت تا دعایم تمام شود. او مهره های تسبیح را در بین انگشتانش می- گذراند و چیزی نمیگفت تنها در پایان هر دهه (دهۀ  تسبیح) او با من دعای ستایش " Gloria " را ادا می کرد. وقتی که مراسم دعا تمام شد آن بانو به داخل غار برگشته و به همراه ابر طلایی ناپد ید شد.

 

ادامه مطلب