در همان روز اسقفان بت لاپاط، يوحنا اسقف هرمز اردشير، بوليدا اسقف منطقه فرات و يوحنا از همان منطقه و عده اي از كشيشان و شماسان را نيز بازداشت كرده به شهر لدان در خوزستان ( كه شاپور شاه به تازگي آن را بنا نموده و عده ي زيادي از اسرا كه از عربستان، بيت زبدي (جزيره) از ارزنجان، كردستان و ارمنستان در آن قرار يافته بودند) بود نزد پادشاه بردند. حضرت شمعون نيز از شهر آرامي ها به همانجا فرستاده شد.

به دستور پادشاه قديس را نزد او آوردند. در حضور پادشاه سر فرود آورد، پادشاه او را برخيزانده به گفت « شمعون من ترا بسيار محبت نمودم و نزد درباريان ترا تمجيد نمودم چنان كه مجوسيان به تو حسادت مي ورزيدند. چرا ملت خود را بر ضد من شوراندي و از فرمانم سر باز زدي؟» جواب داد« پادشاه به سلامت! به خاطر محبتي كه در قبال من ابراز كردي ناشكر نيستم و فرمانت را ناديده نمي گيرم اگر به خواست خدا باشد! اما مرا ببخش اين ماليات سنگين وضع شده بر اين رعيت فقير را نمي توانم بپذيرم».

پادشاه رو كرده به او گفت:« موضوع وضع ماليات را فراموش كن! فردا هر چه از تو بخواهم اجرا كن زيرا انساني هستي خردمند پس فرمانم را بپذير و آتش و آفتاب را سجده نما.» شمعون قديس در جواب گفت:« من يك روح بيشتر ندارم كه خردمند است و خداي واحد و عادل را سجده مي نمايم كه آفريننده ي آسمان و زمين است، نمي توانم خالق را ناديده گرفته و آنشي را كه خاموش مي شود و آفتابي كه روزي فاني خواهد بود پرستش نمايم.»

پادشاه در جواب گفت: « تو مسؤل گناه خود و تمامي ملتت خواهي بود زيرا اگر به من گوش فرا ندهيد همه شما را از بين خواهم برد.» قديس جواب داد « البته گناه خود و برادرانم را بر گردن مي گيرم و در ايمانم استوار مي مانم زيرا مكتوب است كه انسان را چه حاصل اگر تمام مال دنيا را بدست آورد و جان خود را از دست بدهد؟»

سپس بفرمان پادشاه شمعون قديس همراه ايماندارني كه قبل از او دستگير شده بودند زنداني شد. ايمانداراني كه  قبل از بازداشتشان نيز بي صبرانه در انتظار ديدن ايشان بودند با ديدن پاتريارك به وجد آمدند. قديس به آنها سلام كرده حال آنها را جويا شد و همه را بوسيده و آنها را با سخنان دلنشين از كتاب مقدس  دلداري داد در آن هنگام خبر شهادت قهرمانانه ي گوشتازاد را دريافت نمودند. (گوشتازاد خواجه مسيحي كهنسالي كه معلم پادشاه بود و از او اطاعت نموده آتش و خورشيد را پرستيده بود و به گوشتازاد كه به معني يك درباري يا نجيب زاده بود ملقب شده بود. او كه شاهد دستگيري شمعون قديس بود از كار خود پشيمان گشته و به ايمان مسيحي خود بار ديگر اقرار كرد و پادشاه فرمان قتل او را صادر نمود.)

از آنجا كه اين شهادت مصادف بود با روز پنجشنبه مقدس بود، همه بسيار مسرور گشتن از اين شهادت و آرزو نمودند تا اين شهادت در اين روز مقدس نصيب آنان نيز شود. در شب همان روز نماز قداس قرباني مقدس را بدون نان و شراب اجرا نموده و دريافتند كه در همان شب، شبي كه عيسي مسيح به مرگ محكوم گشت، آنان نيز به شهادت خواهند رسيد و خونشان با خون مسيح آميخته خواهد شد. به همين دليل شب را تا صبح در دعا و نيايش سپري نمودند.

روز جمعه صبح همه ايمانداران زنداني را به حضور پاشاه آوردند. سپس شاپور شاه از قديس شمعون و بقيه ايمانداران خواست تا خورشيد روز را سجده كنند تا آنان را آزاد كند. شمعون به نمايندگي از طرف همه زندانيان پيغام خود را با امين شاه فرستاد كه ما چگونه چيزي را سجده نمايم كه ما را نميبيند؟ برايش دعا بخوانيم حال اينكه دعاي مارا نمي شنود؟ به چه سجده كنيم، كه نور خود را احساس نمي كند؟ واي بر ما اگر جلال مخلوق را به خالق ترجيح بدهيم! اگر هم مارا شكنجه بدهند يا به قتل برسانند ما از ايمان خود باز نخواهيم گشت. پادشاه بارديگر  پيغام فرستاد: فرمان مرا اجرا نماييد و من نيز به شما مقام و منزلت فراوان خواهم بخشيد. قديسان جواب دادند: «از بابت مقام و منزلت كه قولش را به ما مي دهي از تو سپاس گذاريم زيرا كه مقام و ثروت ملكوت آسماني ارزشش به مراتب بالاتر از مال و ثروت فاني اين جهان است.»

ادامه مطلب