image

Image

Image

Image

image

 

 

شهید یعقوب مقطع (قطعه قطعه شده)



این شهید در دوران دومین سال سلطنت بهرام پنجم پادشاه پارس از سلسله ساسانی (بهرام گور یا وهرام پنجم) از اهالی بت لاپات ( معنی سریانی گندیشاپور) بود. مردی بود سرشناس و خانواده او پدر ، مادر و همسر او نیز از مسیحیان شناخته شده بودند. یعقوب در دربار پادشاه از مقام والای بهره می­برد و بر اساس دوستی او با یزدگرد (پدر بهرام ) همیشه او را می­ستود و با ارائه مقامات والا و هدایای فراوان توانسته بود او را از مذهب خود (مسیحی) باز گرداند.
هنگامی که مادر و همسر او از این امر باخبر شدند که به خاطر مقام و منزلت از راه راست ایمان برگشته است، هر دو نامه­ای نوشته به او فرستادند که در آن آمده بود: « شنیدیم که به خاطر مقام و منزلت و هدایای فانی و گذرا محبت خدای ابدی را به فراموشی سپرده­ای، کجاست آن پادشاهی که تحت امر او بودی تابع فرامین او؟ او نیز همانند همه انسانهای دیگر حیات را وداع گفت و در قبر به خاک برگشت و هیچ مقام دیگری را نخواهد توانست به تو اهدا نماید یا تو را از عذاب ابدی برهاند. از این رو به خاطر داشته باش که اگر در این فکر خود بمانی و از آن باز نگردی، و این دین توخالی را انکار ننمایی، مورد قضاوت و غضب خدا قرار خواهی گرفت همانطور که پادشاه دوست تو بر او قضاوت خواهد شد. ما نیز از این به بعد برای تو ناشناس خواهیم گردید و تو هیچ رابطه­ای با ما نداشته و هیچ ارثی نصیب تو نخواهد نگردید.».

هنگامی که نامه به دست یعقوب رسید به خود بازگشت و از کرده خویش پشیمان گشت و اندوه فراوان بر قلب او مستولی گشت و در خود به این فکر افتاد که اگر مادر و همسرم با چنین سخنانی از من روی بر می­گردانند، خدایی که او را انکار نموده و بر او پشت نموده­ام چگونه در روز قیامت از من روی برخواهد گردانید؟ و انتقام وحشتناک از من خواهد گرفت؟ سپس دگرگون گشته با شتاب به خیمه خویش رفته و انجیل مقدس را برداشته با دل سوختگی فراوان مشغول به خواندن آن شد. با خواندن کتاب مقدس این قدیس دگرگون گشت و روح او که مرده بود انگار که صدای مسیح را شنیده باشد بار دیگر زنده گردید و با خود شروع به صحبت کرد: « ای جان من کجایی؟ و ای بدن فانی در چه حالی؟ اگر مادری که مرا به دنیا آورده است از این که جان من در هلاک است چنین غمگین گشته است، و قلب همسرم به خاطر این واقعه تلخ که بر سرم آمده است، شکسته است. و همه آشنایان به خاطر این رویداد ناگوار که بر من آمده است چنین در ماتم هستند، در آن روز آخرت که نیکان پاداش خود را دریافت خواهند نمود و گناهکاران جزای اعمال خود را خواهند دید، جای من کجا خواهد بود؟ من که باوری پوچ و بیهوده را بر ایمان حقیقی ترجیح داده­ام. اکنون دانستم که چه باید بکنم تا جانم هلاک نگردد. از آن دری که خارج گردیده­ام بر آن خواهم کوبید تا بر من باز گردد.
هنگامی که با خود حرف میزد در این راستا عده­ای از تابعین پادشاه با شنیدن سخنان او و دیدن اینکه کتاب مسیحیان را مطالعه می­نماید، به واسطه بزرگان دربار مراتب را به پادشاه گزارش دادند. هنگامی که بهرام شاه شنید که یعقوب به مذهب خود بازگشته است بلافاصله دستور داد تا به حضور او برسد. هنگامی که یعقوب به حضور او رسید پادشاه رو کرده به او گفت: آیا تو ناصری هستی؟ ( ناصری به مسیحیان گفته می­شد)، یعقوب جواب داد آری هستم. پادشاه پرسید آیا تو یکی از مجوسیان نگردیده­ای؟ یعقوب جواب داد: خیر ! پادشاه پرسید: آیا تو این مقام و رتبه را از پدرم دریافت ننموده­ای؟ یعقوب جواب داد کجاست آن که از او این رتبه را دریافته­ام؟ با این حرف پادشاه به خشم آمد و خواست او را مورد رنج عذاب قرار دهد و گفت: اگر از این راهی که در پیش گرفته­ای بر نگردی، فکر نکن که به سادگی بوسیله شمشیر تو را خواهم کشت. یعقوب گفت: ای پادشاه بیخود خود را در زحمت نیانداز تا مرا فریب دهی زیرا که بر من اثر نخواهند نمود.
پادشاه پاسخ داد بسیاری دیگر از هم مذهبان در دوران پادشاهی پدرم این جسارت را نمودند اما هریک به طریقی به مرگ بسیار تلخ و سخت محکوم گردیدند زیرا از فرمان پادشاه سر باز زدند. یعقوب جواب داد تنها خواست من از خدا اینست که مرگ آنها را بر خود قبول نمایم و عاقبت من نیز همانند آنان باشد. پادشاه در پاسخ گفت: با جسارت فرامین پادشاهی مرا نادیده نگیر! . قدیس در جواب فرمود: این مرگ، مرگ نیست بلکه یک نوع به خواب رفتن است که انسان توسط آن به خواب رفته دوباره بر می­خیزد.

پادشاه گفت مسیحیان دیگر تو را به اشتباه نافکنند که مرگ، به خواب رفتنی بیش نیست زیرا پادشاهان و بزرگان نیز از آن در هراسند. قدیس یعقوب فرمود:  پادشاهان و بزرگان از مرگ می هراسند زیرا از آنچه در این جهان انجام داده­اند واقفند.  پادشاه گفت: شما نه برای خدایان کار می­کنید نه برای آفتاب و ماه و آتش و آب که فرزندان آنان هستند. قدیس یعقوب در جواب فرمود: زیرا شما بر مخلوقات سجده می­کنید و بر آنها نام خدا را می­نهید و با این کار خشم آفریده آنان را فراهم می­نمایید و آنانی را پرستش می­نمایید که قادر به انجام  هیچ کار نیک و بد نیستند.
در آن خشم پادشاه شعله ور گردید و دستور داد تا بر مرگ او قضاوت گردد زیرا از فرمان او سرپیچی نمود. سپس یکی از مشاوران که خبیث تر از دیگران بود گفت: یک مرگ ساده یا پنج مرگ یا ده برای او کافی نمی­باشد بلکه ده انگشتان دست و پای او تک به تک بریده شوند سپس دو دست و دو پای او سپس دو دست از آرنج و دو پا از زانو بعد از آنکه تمامی اعضاء او قطعه قطعه گردیدند سرش را از تنش جدا سازند. بدین طریق به بیست و نه مرگ محکوم خواهد گردید. این مصلحت مشاور مورد قبول همگان قرار گرفت و حکم بر او صادر گردید.
جلادان با شتاب او را به مکانی که حکم در آنجا به انجام می­رسید بردند. همه شهر از شنیدن این خبر و سربازان دربار به دنبال آنان رفتند. مسیحیان که این حکم صادره بر قدیس یعقوب را شنیدند بر صورت افتاده از خداوند خواستند که او را قدرت بخشیده استوار گرداند تا در این مجادله سخت و طاقت فرسای پیروز گردد.

زمانی که قدیس به آن مکان رسید، از جلادان خواست تا فرصتی دهند تا دعای آخر خود را بخواند سپس رو به طلوع آفتاب نمود و بر زانوی خود افتاده با دلسوزانه از خدا خواست به او قدرت ببخشد تا مرگ را به نام او به آسانی بپذیرد؛ بعد از تمام شدن دعا او را گرفته دستها و پاهای او را بستند ولی قبل از اجرای حکم باز از او خواستند تا با یک کلام خود را از مرگ نجات دهد و آن همه رنج فراوان را متحمل نگردد.  همه بزرگانی که در آنجا جمع گردیده بودند از دیدن زیبایی و متانت او اشک در چشمانشان جمع گردیده و یکزبان به او گفتند دوست عزیز خود را بیهوده هلاک نکن فقط یک بار از فرمان پادشاه اطاعت کن بعد از آن دوباره به دین خود باز گرد. قدیس رو به آنها نموده فرمود: بر من گریه نکنید بلکه بر خودتان که با اندک خوشی این دنیا در عذاب ابدی خواهید افتاد.
و همانطور که آن مشاور تصمیم گرفته بود، همه­ی اعضاء بدن او را یک به یک از تن جدا نمودند. با بریدن هر یک از اعضاء بدن مرگ جدیدی را متحمل میشد و تاج جدیدی از قدوسیت را برای او به ارمغان می­آوردند و در نهایت سرش را از تن جدا نمودند.
حضرت یعقوب مقطع در روز جمعه 27 نوامبر 422 تاج شهادت را دریافت نمود.

مسیحیان با توافق پول جمع کرده تا به نگاهبانان داده بتوانند بدن مقدس او را بردارند اما آنها قبول ننمودند ولی نصف شب که قراولان آنجا را ترک نمودند مسیحیان تمامی اعضاء و سر و بدن او را مخفیانه برداشته با احترام خاصی در حد توانائی شان به خاک سپردند.

برگرفته شده از کتاب زندگی قدیسان از پل بجان چاپ 1912
تهیه و ترجمه از کشیش هرمز اصلانی